این منـم! این منـم؟ادبی.فرهنگی.هنری(شایدم فقط ادب.کمی فرهنگ و هیچ هنر..) |
||
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت ازاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گر مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
حزین لاهیجی
سلام
با احترام به کسانیکه با جستجوی عبارت" همیارسایت" یا توسط لینک های من در مهد کودک های یلـدا و گیشا به اینجا رسیدند
نخست: خوش آمدید
سپس: من فاطمه موسوی هستم، درحال حاضر بعنوان همیار سایت با سرکار خانم بروک - مدیر محترم مهد یلــدا- همکاری دارم
البته صفحه عمومی مهد گیشا را نیز من تکمیل کرده ام
اگر همیار برای تکمیل صفحه عمومی وبسایت مهد، نیاز دارید! لطفا خواسته خود را همراه شماره تلفن به ایمیل - healthyfateme@yahoo.com - بفرستید.
متشکرم!؟
لازم به ذکر است حق الزحمه ام طبق "تعرفه همیار سایت" که از سوی سازمان تعیین شده، می باشد برای اطلاع از تعرفه ها به سی دی آموزشی مراجعه فرمایید.
لینک نوشت: یلـــدا و گیشا
http://www.emahd.ir/khr/yalda
دوش مرغ سحرم بانگ برآورد که خیز
چند خُسبى که تو را دولت دیدار گذشت
نیک بنگر که در این عید چه اندوختهاى
چند گویى مه نو آمد و افطار گذشت
غرّه تا کى به جهان باشى و بر کار جهان
تا زدى چشم به هم، کار تو از کار گذشت
چرخ در گردش و عمر گذران در گردش
دور ما نیز چو یک گردش پرگار گذشت
مژده وصل شنیدیم و در این عید سعید
به نهانخانه دل نقش رخ یار گذشت
دین و دل بُرد به غارت همه از پیر و جوان
تا که در محفل ما آن مه دلدار گذشت
.
با تشکر از سهیل خان
این دهــان بستی دهــانی باز شـــد
کـو خـورندهی لــقمـه های راز شـــد
لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوی خوان آسـمــانی کن شـــتاب
گـر تــو این انبان ز نـان خــالی کـــنی
پـر زگـــوهــــر هـــای اجــــلالی کـــنی
طــفل جـان از شـیر شــیطان بــاز کن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلک انـــباز کــن
چند خوردی چرب و شیرین از طـعــام
امـــتحـــان کــن چـــند روزی با صــیام
چــند شــب ها خواب را گشتی اسیر
یــک شـــبی بــیدار شــو دولـــت بـگیر
مولوی
مبارک باد آمد ماه روزه
رهتخوش باد، ای همراه روزه
شدم بر بام تا مه را ببینم
که بودم من به جان دلخواه روزه
نظر کردم کلاه از سر بیفتاد
سرم را مست کرد آن شاه روزه
مسلمانان، سرم مست است از آن روز
زی اقبال و بخت و جاه روزه
بجز این ماه، ماهی هست پنهان
نهان چون ترک در خرگاه روزه
بدان مه ره برد آن کس که آید
درین مه خوش به خرمنگان روزه
رخ چون اطلسش گر زرد گردد
بپوشد خلعت از دیباه روزه
دعاها اندرین مه مستجاب است
فلکها را بدرد آه روزه
چو یوسف ملک مصر عشق گیرد
کسی کو صبر کرد در چاه روزه
سحوری کم زن ای نطق و خمش آن
ز روزه خود شوند آگاه روزه
(دیوان شمس)
تا صورت پیوند جهان بود، علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود
شاهی که ولی بود و وصی بود، علی بود
سلطان سخا و کرم و جود، علی بود
هم آدم و شیث و هم الیاس
هم صالح پیغمبر و داوود، علی بود
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم ایوب
هم یوسف و هم یونس و هم هود، علی بود
مسجود ملائک که شد آدم، ز علی شد
آدم چو یکی قبله مسجود، علی بود
هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن
هم عابد و هم معبد و معبود، علی بود
آن لحمک لحمی بشنو تا که بدانی
آن یار که او نقش نبی بود، علی بود
موسی و عصا و ید بیضا و نبوت
در مصر به فرعون که بنمود، علی بود
چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم
ازروی یقین در همه موجود، علی بود
آن شاه سر افراز که اندر شب معراج
با احمد مختار یکی بود، علی بود
آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستود، علی بود
مولوی
.
بسیار ســـــــفر باید تا پخته شود خــــــــامی
صوفی نشـــــــــــود صافی تا درنکشد جامی
گـــــــر پیر مناجاتست ور رند خــــــــراباتی
هـــر کس قلمی رفتهست بر وی به سرانجامی
فـــــردا کـــــه خلایق را دیوان جزا باشـــــد
هـــــــر کس عملی دارد من گـوش به انعامی
ای بلبــــــل اگـــــــر نالی من با تو هم آوازم
تو عشـــــق گلی داری من عشق گل اندامــی
سروی به لب جویی گــویند چه خوش باشــد
آنان که ندیدســــــتند ســـــروی به لب بامی
روزی تن من بینی قـــــــربان ســـــر کـویش
وین عــــید نمی باشــد الا به هــــــــــر ایامی
ای در دل ریش من مهــرت چــو روان در تن
آخــــــر ز دعاگویی یاد آر به دشـــــــــنامی
باشــد کـــه تو خود روزی از ما خبری پرسی
ور نه که برد هیهات از مــــــا به تو پیغــــامی
گـــــــر چه شب مشتاقان تاریک بود امـــــا
نـومــــــــــید نباید بـود از روشـــــــنی بامی
ســـــــــــعدی به لب دریا دردانه کــجا یابی
در کام نهنگان رو گــــــــــر می طلبی کامی
سعدی
جسمها چون کوزههای بسته سر
تا که در هر کوزه چبود در نگر
کوزه این تن پر از آب حیات
کوزه آن تن پر از زهر ممات
گر، به مظروفش نظر داری شهی
ور به ظرفش عاشقی تو گمرهی
لفظ را ماننده این جسم دان
معنیش در اندرون مانند جان
دیده تن دائماً تن بین بود
دیده جان، جان پرفن بین بود
مولانا
پرتو نیکان نگردد هرکه بنیادش بد است
تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است
اگر صد سال گبرآتش فروزد
اگریک دم دراو افتد بسوزد
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کاین ره که تومی روی به ترکستان است
با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ
پای درزنجیر پیش دوستان
به که با بیگانگان دربوستان
بن آد م سرشت ازخاک دارد
اگر خاکی نباشد آدمی نیست
گربه جای نانش اندرسفره بودی آفتاب
یامت روز روشن کس ندیدی در جهان
حاجی تونیستی شتراست ازبرای آنکه
بی چاره خارمی خورد و باد می برد
خر عیسی گرش به مکه بردند
چون بیامد هنوز خر باشد
چو سگ درنده گوشت یافت نپرسد
کاین شتر صالح است یا خر دجال
با گرسنگی قوت پرهیز نماند
افلاس عنان ازکف تقوا بستاند
دونان چو گلیم خویش بیرون بردند
گویند چه غم گرهمه عالم مردند
هرکه پرهیزوعلم وزهد فروخت
خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت
هر پیشه گمان مبرنهالی
باشد که پلنگ خفته باشد
یارب زباد فتنه نگهدارخاک پارس
چندان که خاک را بود و باد را بقا
سعدی
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است
روزن دل برگشا حاضر و هشیار باش
نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساخته ی کار باش
لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست
شب همه شب همدم دیده ی بیدار باش
گر دل و جان تو را در بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش
عطار نیشابوری
سپاس و شکر بیپایان خدا را
برین نعمت که نعمت نیست ما را
بسا مالا که بر مردم وبالست
مزید ظلم و تأکید ضلالست
مفاصل مرتخی و دست عاطل
به از سرپنجگی و زور باطل
من آن مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم که از دستم بنالند
کجا خود شکر این نعمت گزارم
که زور مردم آزاری ندارم
گلستان سعدی
بالابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده معشوقه باز من
میترسم از خرابی ایمان که میبرد
محراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عیان کرد راز من
مست است یار و یاد حریفان نمیکند
ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من
نقشی بر آب میزنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گریه میکنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمیرود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من
دوش مرغی به صبح می نالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و من خاموش
سعدی
عشق است و آتش و خون
داغ است و درد دوری
کی می توان نگفتن
کی می توان صبوری
کی می توان نرفتن
گیرم پری نمانده
گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده
با دوست عشق زیباست
با یار بی قراری
از دوست درد ماند و از یار یادگاری
گفتی از روز سفر
گفتم از من مگذر
مجنون
لیلا
رفتی بی بال و بی پر
.
فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گردد
بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
ز قفای من و تو، گرد جهان را بسیار
دی و اسفند مه و بهمن و آذر گردد
تا بود روز و شب، این گنبد اخضر گردد
روز بگذشته خیالست که از نو آید
فرصت رفته محالست که از سر گردد
کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود
پیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گردد
زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش
نیست امید که همواره نفس بر گردد
چرخ بر گرد تو دانی که چسان میگردد
همچو شهباز که بر گرد کبوتر گردد
اندرین نیمه ره، این دیو تو را آخر کار
سر بپیچاند و خود بر ره دیگر گردد
خوش مکن دل که نکشتست نسیمت ای شمع
بس نسیم فرحانگیز که صرصر گردد
تیره آن چشم که بر ظلمت و پستی بیند
مرده آن روح که فرمانبر پیکر گردد
گر دو صد عمر شود پرده نشین در معدن
خصلت سنگ سیه نیست که گوهر گردد
نه هر آنرا که لقب بوذر و سلمان باشد
راست کردار چو سلمان و چو بوذر گردد
هر نفس کز تو برآید، چو نکو در نگری
آز تو بیشتر و عمر تو کمتر گردد
علم سرمایهٔ هستی است، نه گنج زر و مال
روح باید که از این راه توانگر گردد
...
پاکی آموز بچشم و دل خود، گر خواهی
که سراپای وجود تو مطهر گردد
هر که شاگردی سوداگر گیتی نکند
هرگز آگاه نه از نفع و نه از ضر گردد
دامن اوست پر از لؤلؤ و مرجان، پروین
که بی اندیشه درین بحر شناور گردد
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری ؟
به غبار این بیابان
- " همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم "
- " به کجا چنین شتابان "
- "به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم "
- " سفرت بخیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها ، به باران
برسان سلام ما را "
شفیعی کدکنی
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست
شیخ بهایی
مقام و قدر تو را کس نمیکند ادراک
به غیر ذات خداوندگار قادر پاک
به عید میمنتافزایت ای نبی کریم
بتان به روی فتادند و بتپرست هلاک
شد از تولد پاکت خموش آتش فارس
بنای محکم کسرا ز مقدمت شد چاک
به یمن مقدم نور و ظهور تو گردید
به پای بنای تمامی چه انجم و افلاک
بگشت خشک به عید تو بحر ساوه ولی
ز شوق وصل تو شد دیدگان جان نمناک
به کعبه جمله قنادیل شد چو مه روشن
ز نور روی منیر تو سیّد لولاک
تو چون مؤثر مطلق شدی، اثربخشی
خدا به عنصر باد و چه آب و آتش و خاک
به عید احمد و میلاد جعفر صادق
تو شاد باش، به میلادشان مشو غمناک
ندیده چشم خرد بعد احمد مرسل
رئیس مذهب و مکتب چنان تویی چالاک
تویی که شافع جرمی گناهکاران را
منم که دست ز دامان تو را کشم حاشاک
امید آنکه کند از می طهورم مست
علی ولی خدا، نی عدو ز باده تاک
به یاد حافظ شیرین سخن بگو "عنقا"
"گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک"
دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن
به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دلِ گرفته ما بین و دلگشایی کن
دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست
ببین به گوشه چشمی و خودنمایی کن
ز روزگار میاموز بی وفایی را
خدای را که دگر ترکِ بی وفایی کن
بلای کینه دشمن کشیده ام ای دوست
تو نیز با دلِ من طاقت آزمایی کن
شکایتِ شبِ هجران که می تواند گفت
حکایتِ دلِ ما با نی کسایی کن
بگو به حضرتِ استاد ما به یادِ توایم
تو نیز یادی از آن عهدِ آشنایی کن
نوای مجلس عشاق نغمه دل ماست
بیا و با غزلِ سایه همنوایی کن
هوشنگ ابتهاج
ای یار ناگزیر که دل در هوای توست
جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست
غوغای عارفان و تمنّّای عاشقان
حرص بهشت نیست که شوق لقای توست
گر تاج می دهی غرض ما قبول تو
ور تیغ می زنی طلب ما رضای توست
گر بنده می نوازی و گر بنده می کشی
زجر و نواخت هرچه کنی رای رای توست
تنها نه من به قید تو درمانده ام اسیر
کز هر طرف شکسته دلی مبتلای توست
قومی هوای نعمت دنیا همی پزند
قومی هوای عقبی و ما را هوای توست
گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی
عذری که می رود به امید وفای توست
شاید که در حساب نیاید گناه ما
آن جا که فضل و رحمت بی منتهای توست
سعدی ثنای تو نتواند به شرح گفت
خاموشی از ثنای تو حدّ ثنای توست

دقایقی چند به طلوع آفتاب شنبه یازدهم ماه جمادی الاولی سال 597 ق نمانده بودکه در خانه یکی از فقیهان و حدیث دانان مشهد، در شهر طوس، طفلی به دنیا آمد که پدر، او را «محمد» نامید. این کودک که در سال های بعدِ زندگی خویش القاب گوناگونی گرفت، ابوجعفر محمد بن محمد بن حسن بن ابی بکر، مشهور به خواجه نصیرالدین طوسی است.
نبود مهتری چو دست دهدروز تا شب شراب نوشیدن
یا غذای لذیذ خوردنیا لباس لطیف پوشیدن
من بگویم که مهتری چه بودگر تو ای زمن نیوشیدن
غمگنان را زغم رهانیدندر مراعات خلق کوشیدن
تلاشش گرامی، نامش پرافتخار و توشه اش سرشار از نیکی باد.
گر بی دل و بی دستم وزعشق تو پا بستم
بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم
در مجلس حیرانی جانیست مرا جانی
زان شد که تو میدانی آهسته که سرمستم
پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانم
ای دلبر خندانم آهسته که سرمستم
ساقی می جانان ، بگذر ز گران جانان
دزدیده زرهبانان ، آهسته که سرمستم
رندی و چو من فاشی بر ملت قلاشی
در پرده چرا باشی آهسته که سرمستم
ای می بترم از تو ، من باده ترم از تو
پر جوش ترم از تو ، آهسته که سرمستم
از باده جوشانم وز خرقه فروشانم
از یار چه پوشانم آهسته که سرمستم
تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم
خود را چه فنا دیدم آهسته که سرمستم
هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم
نور دل ادریسم آهسته که سرمستم
در مذهب بی کیشان بیگانگی خویشان
با دست بر ایشان آهسته که سرمستم
ای صاحب صد دستان بیگاه شد از مستان
احداث و گر و بستان آهسته که سرمستم
دوباره تو
سخن ز عشق
در میان می آوری
ولی
منِ فلک زده
به هر که می رسم
درست پیش پایِ من
سپرده بوده
دل به دیگری ...
عبدالحمید ضیایی
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازُم خنجری نیشش زفولاد
زنُم بر دیده تا دل گردد آزاد
*******************
دلُم بی وصل تِه شادی مبیناد
ز درد و محنت آزادی مبیناد
خراب آبادِ دل بی مقدم تو
الهی هرگز آبادی مبیناد
*****************
بی ته اشکُم ز مژگانِ تر آیو
بی ته نخِل امیدمُ بی بر آیو
بی ته در گنج تنهایی شب و روز
نشینُم تا که عمرُم بر سر آیو
باباطاهر
در بند هواییم، یا ضامن آهو!
در فتنه رهاییم، یا ضامن آهو!
بی تاب و شکیبیم، تنها و غریبیم بی سقف و سراییم، یا ضامن آهو!
آلودهی بدنام، فرسودهی ایام با خود به جفاییم، یا ضامن آهو!
پوچیم و کم از هیچ، هیچیم و کم از پوچ جز نام نشاییم، یا ضامن آهو!
ننگینی نامیم، سنگینی ننگیم در رنج و عناییم، یا ضامن آهو!
صید شب و روزیم، پابند هنوزیم در چنگ فناییم، یا ضامن آهو!
چندی است به تشویش، با چیستی خویش در چون و چراییم، یا ضامن آهو!
با دامنی اندوه، خاموشتر از کوه فریاد رساییم، یا ضامن آهو!
افتاده به عصیان، تن داده به کفران آلوده رداییم، یا ضامن آهو!
دلخسته و رسته، از هر چه گسسته خواهان شماییم، یا ضامن آهو!
روزی بطلب تا، یک شب به تمنا نزد تو بیاییم، یا ضامن آهو!
با ما کرم تو، ما در حرم تو ایمن ز بلاییم، یا ضامن آهو!
فریادرسی تو، عیسینفسی تو محتاج شفاییم، یا ضامن آهو!
هر چند گنهکار، هر قدر سیهکار بی رنگ و ریاییم، یا ضامن آهو!
ما بندهی درگاه، در پیش تو، اما در عشق خداییم، یا ضامن آهو!
یار ضعفا تو، خود ضامن ما تو ما اهل خطاییم، یا ضامن آهو!
هم مسکنت ما، هر مرحمت تو مسکین غناییم، یا ضامن آهو!
سهیل محمودی
حسین منزوی
مهربان و دهشتناک
سیمای عشق
شبی ظاهر شد
بعدِ بلندای یک روز بلند
گویا کمانگیری بود
با کمانش
و یا نوازنده ای
با چنگش
دیگر نمی دانم
هیچ، دیگر، نمی دانم
تنها، می دانم؛ بر من زخم زده
بر قلبم،
شاید با تیری، شاید به ترانه ای
و تا ابد
می سوزد
این زخم عشق
چه می سوزد!
.
ژاک پره ور Jaques Prevert
ای ساربان اهسته رو کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من مانده ام مهجور ازو بیچاره ورنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ وفسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
با آنهمه بیداد او وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
باز آی وبر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب وفریاد از زمین بر آسمانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود بچشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا کار از فغانم میرود
سعدی
“خمینی ای امام، خمینی ای امام؛
ای مجاهد، ای مظهر شرف
ای گذشته ز جان در ره هدف
چون نجات انسان شعار توست
مرگ در راه حق، افتخار توست
این تویی، این تویی پاسدار حق
خصم اهریمنان، دوستدار حق
بود شعار تو، به راه حق قیام
ز ما تو را درود، ز ما تو را سلام”
حمید سبزواری
تو فکر یک سقف ام
یک سقف بیروزن،
یک سقف پابرجا،
محکمتر از آهن!
سقفی که تنپوش هراس ما باشه،
تو سردی شبها لباس ما باشه.
سقفی اندازهی قلب من و تو،
واسه لمس تپش دلواپسی،
برای شرم لطیف آینهها،
واسه پیچیدن بوی اطلسی.
زیر این سقف با تو از گل، از شب و ستاره میگم،
از تو و از خواستن تو، میگم و دوباره میگم؛
زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم،
گم میشم تو معنی تو، معنی تازه میگیرم.
سقفمون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه،
یه افق، یه بینهایت، کمترین فاصلهمونه!
تو فکر یک سقف ام
یک سقف رویایی،
سقفی برای ما،
حتی مقوایی؛
تو فکر یک سقف ام
یک سقف بیروزن،
سقفی برای عشق،
برای تو با من!
سقفی اندازهی قلب من و تو،
واسه لمس تپش دلواپسی،
برای شرم لطیف آینهها،
واسه پیچیدن بوی اطلسی.
زیر این سقف، اگه باشه، میپیچه عطر تن تو،
لختی پنجرههاشو میپوشونه پیرهن تو!
زیر این سقف خوبه عطر خودفراموشی بپاشیم،
آخر قصه بخوابیم، اول ترانه پا شیم!
سقفمون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه،
یه افق، یه بینهایت، کمترین فاصلهمونه!
تو فکر یک سقف ام...
از سر کوی تو هر که به ملامت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدا
به تجمل بنشیند به جلالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه بدوست
که بجایی نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یکسر ببطالب برود
ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی
که غریب ار نبرد ره بدلالت برود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتمست
کس ندانست که آخر بچه حالت برود
حافظ از چشمه حکمت بکف آور جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
.
.
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز بهمان ره که توام راهنمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که بنوحید سزایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو برازنده فضلی و سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیائی
همه عزّی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و سخائی
لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
سنائی
نکنم اگر چاره دل هر جایی را
نتوانم و تن ندهم رسوایی را
همه شب من اختر شمرم کی گردد صبح
مه من تو چه دانی تو غم تنهایی را
چه خوش است اگر دیده رخ دلبر بیند
نبود جز این فایده یی بینایی را
چه قیامت است این که تو در قامت داری
بنگر به دنبالت عجب غوغایی را
.
.
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی
قیصر امین پور
وقتی دوباره پر شده از بُت، جهانمان
شرک است، ذکر نام خدا بر لبانمان
اهیرمنانه باعث شرم خدا شدیم
گم باد از صحیفه عالم، نشانمان
نفرین به ما! به خاطر یک لقمه بیشتر
وا شد به سوی هر کس و ناکس دهانمان
تیر و کمان به دست گرفتیم تا مباد
غرق پرندهها بشود آسمانمان
در فکر طرح وسوسه سیب دیگری است
شیطان، همو که جا زده خود را میانمان
...وقت حضور توست، مخواه ای آخرین امید!
بیقهرمان تمام شود داستانمان
مسلم محبی
آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار
از دست رفت صبرم، ای ناقه پای بردار
ای ساربان خدا را! پیوسته متصل ساز
ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار
در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد
ای دیده اشک میریز، ای سینه باش افگار
هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم
راه زیارت است این، نه راه گشت بازار
با زائران محرم، شرط است آنکه باشد
غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار
ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم
این نکتهها بگیرید، بر مردمان هشیار
در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم
بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار
در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی
در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار
شیخ بهایی
غمت در نهانخانه دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشیند
بدنبال محمل سبکتر قدم زن مبادا غباری به محمل نشیند
بپا گر خلد خار آسان برارم چه سازم زخاری که بر دل نشیند
زگل گل بروید زصحن چمنها که بوی خوش آن بهر دل نشیند
دلمرا مرنجان که مرغیست وحشی ز بامیکه برخواست مشکل نشیند
خوش آن کاروانی که شب راه طی کرد دم صبح اول به منزل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا گداهی و شاهی مقابل نشیند
جامی
بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید،همه روح پذیرید
بمیرید، بمیرید، وز این مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید، بمیرید، و ز این نفس ببرید
که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید، همه شاه و امیرید
بمیرید، بمیرید و ز این ابر برآیید
چو زین ابر برآیید، همه بدر منیرید
خموشید خموشید، خموشی دم مرگ است
هم از زندگی است این که ز خاموش تفیرید
مولانا